کد خبر: 3987146
تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۸:۱۱
حجت‌الاسلام والمسلمین حسینی تشریح کرد؛

عضو هیئت علمی پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن کریم در یادداشتی بیان کرد: عید غدیر در مفهوم تاریخی، یادآور رخدادی از حوادث پرشمار زندگی پیامبر اسلام (ص) است که در واپسین روز‎های حیات آخرین فرستاده الهی و در بازگشت از حجه‌الوداع در مسیر مکه به مدینه و در کنار برکه‎ای با نام غدیر به وقوع پیوست اما درک هویت و حقیقت غدیر بیش از هرچیز وابسته به یکی از مبانی و پیش فرض‎های کلامی است که در اندیشه تشیع از آن به «نظریه امامت» تعبیر شده است.

عیدغدیر؛ فرصتی برای بازخوانی نظریه امامت در اندیشه تشیعبه گزارش ایکنا از قم، متن یادداشت ارسالی حجت‌الاسلام والمسلمین سیدعلی‌اکبر حسینی عضو هیئت علمی پژوهشکده فرهنگ و معارف قرآن کریم به ایکنا از قم، به شرح زیر است:

عید غدیر در مفهوم تاریخی، یادآور رخدادی از حوادث پرشمار زندگی پیامبر اسلام (ص) است که در واپسین روز‎های حیات آخرین فرستاده الهی و در بازگشت از حجه‌الوداع در مسیر مکه به مدینه و در کنار برکه‎‌ای با نام غدیر به وقوع پیوست اما درک هویت و حقیقت غدیر بیش از هرچیز وابسته به یکی از مبانی و پیش فرض‎های کلامی است که در اندیشه تشیع از آن به «نظریه امامت» تعبیر شده است.

این دکترین، جانشین پیامبر را در کنار پیامبر می‌نشاند و شأن و رسالتی مشابه پیامبر را برای او می‌پذیرد و برای ایفای این نقش عصمت را از ویژگی‎های الزامیِ جانشین پیامبر می‎داند؛ چنان‎که همه ادیان آسمانی، عصمت پیامبران الهی را اساسی‎‌ترین معیارِ گزینش آنان از سوی خداوند برای واگذاری امر خطیر رسالت می‎دانند.

«عصمت» در اصطلاح کلامی ویژگی است که به موجب آن، انسان معصوم را از انجام هرگونه گناه و خطا پرهیز می‎کند؛ از آن‎جا که عصمت در تعریف یاد شده، امری درونی بوده و تشخیص و احراز آن با ابزارهای مادی و معیارهای علمی و عقلی امکان‎پذیر نیست، مردم نمی‎توانند در انتخاب پیامبران و جانشینان آنان نقشی داشته باشند و تنها خداوند قادر است این ویژگی‎ درونی انسان‎ها را شناسایی کند «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه» (انعام/ 124)‏؛ بنابراین، انتخاب و انتصاب پیامبران و جانشینان آنان از سوی خداوند انجام می‎گیرد.

براساس اصل انتصاب الهی، جانشینان پیامبران نیز همانند آنان، با انتصاب خداوند تعیین می‎شوند و نقشِ پیامبران معرفی جانشینان خود به مردم خواهد بود؛ دو اصل عصمت و انتصاب درباره جانشینان پیامبر اسلام، بنیادی‌ترین وجوه تمایز اندیشه تشیع با دیگر مذاهب اسلامی است.

رخداد تاریخی غدیر

در اندیشه تشیع، رخداد تاریخی غدیر، یادآور روزی است که پیامبر گرامی اسلام، در بازگشت از آخرین سفر حج خود و در شرایطی بسیار مناسب و استثنایی به معرفی جانشین خود می‎پردازد؛ رسول اکرم در کنار برکه غدیر با همراهان خود متوقف می‌شود و در اقدامی شگفت‌انگیز از آن دسته حاجیانی که پیش از آن حضرت راهی مدینه شده‎اند می‎خواهد تا به برکه غدیر بازگردند و منتظر مانده تا گروهی از مسلمان که از سفر حج بازگشته اما هنوز به برکه غدیر نرسیده‎ نیز به پیامبر ملحق شوند.

سپس منبری از جهاز شتران برپا می‎سازد و پس از حمد و ثنای خدا، دستان مبارک خود را در حالی که دست علی (ع) در دست آن حضرت است به سوی آسمان بالا می‎برد، و آن حضرت را امام و جانشین پس از خود معرفی می‎کند در حالی‎که بیش از یکصد هزار تن مسلمانان، این صحنه شورانگیز را می‎بینند؛ اتفاقی که هرگز برای هیچ‌یک از اصحاب و یاران پیامبر گرامی اسلامی تکرار نشد! پیامبر پس از این پرسش «الست اولی بکم من انفسکم؟» که یادآوری آیه 6 سوره احزاب است «النَّبِیُّ اَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنفُسِهِمْ؛ پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است (اراده پيامبر درباره تصرف در جان و مال آنان بر اراده خودشان مقدم است)» و اقرار بیش از یکصد هزار مسلمان بازگشته از حج، می‎فرماید: «من کنت مولاه فعلی مولاه؛ هرکس من به مولای او هستم، علی نیز مولای او است».

در اندیشه تشیع بزرگداشت رخداد غدیر یادآور اقرار و اعتراف هزاران مسلمان در محضر رسول اکرم به امامت و جانشینی علی است، در سخنان پیامبر (ص) از امامت به مولا تعبیر شده است. بسیاری از واژه‎ شناسان نام ‎آور مانند ابن اثیر، ابن منظور، فراهیدی، طریحی و نیز بسیاری از مفسران اهل سنت مانند آلوسی، بغوی شافعی، شوکانی، ابن عاشور، سراج‌الدین ابن عادل، ابومحمد تستری و جمعی از عالمان الازهر، «اولی» در آیه «النبی اولی بالمؤمنین» (احزاب/ 6) را به معنای ولایت و اولویت پیامبر در تصرف در مال و جان مسلمانان دانسته‎اند چنانکه از زبان بسیاری از محدثان اهل سنت نیز «اولی» به معنای اولویت در تدبیر و تصرف آمده است.

تشیع مولود اندیشه‎ ای است که امامت را از اصول دین و ارکان ایمان می‌­داند، این تحلیل معقول و پذیرنده با آیات و روایات فراوان و نیز با استناد به متون روایی و تاریخی پرشمار، تأیید شده است، در اندیشه تشیع، تنها راه نجات و فصل خطابِ نزاع­‌های تفسیری و تکثر آرا، پذیرش فراگیر نظریه امامت خواهد بود.

دکترین امامت تشیع، تنها راهبرد نزاع میان مکاتب و مذاهب اسلامی است

دکترین امامت تشیع، تنها راهبرد نزاع میان مکاتب و مذاهب اسلامی است و نیز نزاع بین‌الادیان است؛ در غیر این صورت، راه برای پذیرش فرضیه پارادکسیکال و خودسوزه پلورالیسم هموار خواهد شد، چنانکه این فرضیه موهوم از سوی برخی نواندیشان مسلمان و مسیحی پذیرفته شده و با عنوان نظریه نجات‌بخش معرفی می­‌شود.

نظریه امامت، نظریه‎ای معرفت‎ شناختی است که افزون بر توجیهی مقبول از کثرت آراء و پذیرش این واقعیات در زمان غیبتِ معصوم، نظریه مستند، مستدل و خردپذیر را فراروی اندیشمندان مسلمان هریک از مذاهب اسلامی قرار می‎دهد و به وضوح نشان می‎دهد که می‎توان با استناد به براهین عقلی و آموزه‌‏های قرآنی، راهی به‎سوی وحدت و اتحاد اسلامی گشود و با ابتنا بر نظریه امامت، زمینه پیشگیری از اختلافات دیرینه میان مذاهب اسلامی و نیز راهی برای پیشگیری از آسیب‎ها و تهدیدهای اندیشه‎های پلوراليستی را فراهم آورد.

پلورالیسم فرضیه‎ ای است که به تهی شدن و فرو ریختن ارکان و مبانی قوام‌بخش ادیان می‌انجامد و مفاهیم بدیهی و انکارناپذیر آن را قربانی فهمی ناصواب از دین و هدایت وحیانی می‌کند اما نظریه امامت، برخاسته از  آموزه‌های قرآنی و خردپذیر بوده و هیچ یک از ارکان دیانت آسمانی را با تردید و شک مواجه نمی­‌سازد.

اندیشه تشیع تبلور خردمندانه و واقعیت تاریخی این باور است که با رحلت پیامبر اسلام، نزول دین و شریعتی نو پایان یافته است اما برخی اركان رسالت، یعنی تفسیر و تطبیق احکام الهی و نیز پاسداری از کیان وحی و ایجاد زمینه برای تحقق جامعه و نظام‌سازی توحیدی، با حضور امامان معصوم تداوم می­‌یابد.

متکلمان شیعه، امامت را از اصول دین دانسته و اثبات آن را همچون نبوت نیازمند ارائه دلایل عقلی می­‌دانند، فلسفه امامت همچون دلایل وجوب بعثت، با استناد به حکمت، رحمت و لطف الهی و نیز عجز و ناتوانی بشر در راه­یابی به کمال و رستگاری، تبیین می­‌شود، تبیین و تفسیر وحی، پیش­گیری از تحریف معنوی، تحقق حکومت الهی و ناتوانی عواملی است که وجود امام را در هر عصری الزامی می­‌کند.

در اندیشه شیعه، «هرجامعه همانند یک اندام، به مغز، به قلب، به خون (ثار)  نیازمند است؛ مغزی که تمام راه را بیابد و قلبی که از عشق سرشار باشد و خونی که خون خدا باشد و پاک از هرگونه اعتیاد و خالی از هرگونه مرض و آزاد از هرگونه جرثومه  فساد.[1] انسان محتاج نمونه، رهبر و حجتی است که امین[2] باشد، نور[3] باشد و راه را روشن کند؛ در اندیشه تشیع، امام عهده‌­دار این نیازهای عمیق و عظیم انسان است، آن­ هم انسانی که می­‌داند، نیازش بالاتر از رفاه و بالاتر از آزادی  و بیش از عدالت است.

انسانی که می‌­خواهد انسان باشد، ضرورت این شناخت و عشق و این مغز و قلب و خون و این حجت و نور و امام و امین را به خوبی می­‌یابد و به سوی او می­‌شتابد و او را بر خویش مقدم می­‌دارد که او از او به او آگاه‌تر و مهربان­‌تر و نزدیک است.[4] چنین امامی را هرگز نمی‎توان تحمیل کرد؛ تنها باید این امام را در دست­رس قرار داد؛ آدمی خود با شناخت و احساس نیاز به سوی او می­‌شتابد.

فاطمه (س) در قبرستان احد بر مزار حمزه سید الشهدا، با فرزند لبید[5] روبه رو می­‌شود و از حق برباد رفته علی(ع) با او سخن می­‌گوید و او را به دلیل کوتاهی در دفاع از علی(ع) نکوهش می‌کند، فاطمه در پاسخ به این پرسش لبید« که چرا علی(ع) خود برای حق خویش اقدامی نمی‌کند»، به حدیثی از پیامبر اشاره می­‌کند: «یا اباعمر لقد قال رسول الله(ص): مثل الامام مثل الکعبه اذ توتی ولا تاتی؛ امام همچون کعبه است که باید به سویش حرکت کنند، نه این که او به جانب مردم رود».

فاطمه (س) بعد از بیان حدیث نبوی در ادامه سخن، از آثار و برکات وجود امام سخن می­‌گوید: «به خدا سوگند اگر می‌گذاشتند که حق بر مدار خود بچرخد و آن را برای اهلش باقی می‌نهادند و از خاندان محمد (ص) پیروی می‌کردند، هیچ‌گاه دو نفر یافت نمی‌شدند که درباره خدای تعالی به اختلاف پردازند و این روش از گذشتگان برای آیندگان به ارث می‌رسید و آیندگان آن را به میراث می‌بردند که قائم ما (عج) که نهمین فرزند حسین (ع) است، قیام می‌کرد».

معرفی اهل بیت و ضرورت امامت آنان پس از رحلت پیامبر به گونه­‌های مختلف در کلام و رفتار آن حضرت انعکاس یافته است، حدیث غدیر، حدیث ثقلین، حدیث وزارت و  برخی سخنان پیامبر اعظم در این باره است.

ولايت در اندیشه تشیع بالاتر از محبت و دوستى و عشق است

ولايت در اندیشه تشیع بالاتر از محبت و دوستى و عشق است كه عشق على در دل دشمنان او هم خانه داشت، هر كس با هر مشربى و عقيده‌‏اى، می‌تواند دوستدار على باشد، در على، علم و عشق، تدبير و شمشير، حريت و عبوديت، نجواى دل و آتش سخن، زمزمه‏ شب و فرياد روز، قدرت و عزت و تواضع و ذلت، نرمش و آشنايى و خشونت و پايدارى در على اين همه هست و اين همه بخاطر حق است و براى اوست و اين است كه همه‏ او دوست داشتنى است و حتى دشمنش در دل شيفته‏ اوست و مخالفش در پنهان شيداى او. ولايت على، نه على را دوست داشتن كه تنها على را دوست داشتن است.

ولایت امام علی(ع) ادامه ولایت حق است

ولايت على، على را سرپرست گرفتن و از هواها و حرف‏‌ها و جلوه‌‏ها بريدن است و اين ولايت، ادامه‏ ولايت حق است و دنباله‏ توحيد، آن هم توحيدى در سه بعد در درون و در هستى و در جامعه كه توحيد در درون انسان، هواها و حرف‏‌ها و جلوه‌‏ها را می‌شكند؛ هواهاى دل و حرف‌‏هاى خلق و جلوه‏‌هاى دنيا را و در جامعه طاغوت‏‌ها را كنار می‌ريزد و در هستى خدايان و بت‌‏ها را.

در اين حد، موحد، جز خدا كسى را حاكم نمی‌گيرد، جز وظيفه چيزى او را حركت نمی‌دهد، هيچ قدرت و ثروت و جلوه‌‏اى در روح او موجى نمی‌آورد و هيچ دستورى او را از جا نمی‌كَنَد جز دستور حق و امرِ اللّه، از هر زبانى كه اين دستور برخيزد و از هر راهى كه اين امر برسد و هنگامى كه روحى به آزادى رسيد و جز امر حق امرى نداشت و جز خواست او خواهشى نداشت، اين روح به ولايت می‌رسد و به سرپرستى می‌رسد و دستور او و حتى نگاه او در دل‏‌هاى موحد عاشق، حركت می‌آفريند و اين است كه رسول به ولايت رسيد و به اولويت رسيد؛ كه النَّبىُ أَوْلى بِالمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ.

اين است كه على به ولايت می‌‏رسد؛ كه: مَنْ كُنْتُ مَولاه فَهذا عَلىٌّ مَولاه. اين هم پس از آن جمله‏ استفهامى و اقرارى أَلَسْتُ أَوْلى بِكُمْ مِنْ معناى ولايت است، ولايت يعنى تنها على را حاكم گرفتن و تنها او را دوست داشتن و اين ولايت و سرپرستى است كه معاويه و احمد حنبل و جرج جرداق از آن بهره‌‏اى ندارند كه حاكم در درون آن‌ها و محرک در وجود آن‌ها امر على و دستور على نيست كه هواها و حرف‏‌ها و جلوه‌‏ها در آن‌ها حكومت دارند.

معاويه گر چه على را دوست دارد، ولى سلطنت را بيشتر از على دوست دارد و احمد حنبل گر چه براى على شعر می‌‏سرايد اما حكومت ديگرى را به عهده دارد و جرج جرداق گر چه از على می‌‏نويسد، اما براى على نمی‌نويسد كه محركى ديگر دارد و عاطفه‏‌اى فقط او را به چرخ انداخته‌است.

اما مالک؟ اين مالک است كه ولايت على را به عهده دارد و اين بار گران را به آسانى می‌كشد، مالك چند سال براى نابودى معاويه رنج كشيده و كوشش كرده است خويش و فاميل و قبيله‏‌اش را به خون كشيده، شب‏‌ها و روزها را بر روى لبه‏ تيغ و سرِ نيزه‌‏ها گذرانده و شمشير زده و شمشير زده تا اين كه لشکر شام را عقب رانده و معاويه را به حركت وادار كرده و در بيرون از خيمه آماده‏ فرار نموده، هان چيزى نمانده تا اين بت بزرگ بشكند و اين طاغوت سركش بميرد و يا فرارى شود و مالک به هدف نهايى، به پيروزى محبوب دست بيابد و در ميان قومش و در ميان تمام مردم به بزرگى معرفى شود و بر رقيب خودش، اشعث و بر قبيله‏ رقيبش، كِنده، پيروز شود.

درست در اين هنگام، على او را می‌خواند، على او را می‌طلبد، على می‌گويد كه برگرد و اين از مرگ سخت‌‏تر و اين از مرگ جانكاه‌‏تر است، مخالفت يک هوی، مخالفت يک هوس، مخالفت با يک حرف و گذشتن از حرف‏‌هاى خلق، مخالفت با يک جلوه از جلوه‌‏هاى دنيا ما را می‌شكند، ما را از پاى در می‌آورد ما از راه حق با يک حرف با يک فحش با يک پشيز باز می‌‏گرديم و اما مالک؟ و اما مالک؟

او از تمام هواهاى چند ساله و تمام حرف‌‏هاى تمام مردها و زن‌‏هاى عرب و از زمزمه‏ خفيف زبان‏‌ها بر سر راه مردان فاتح و از نگاه‏‌هاى شيفته‏ سرداران پيروز و از تمام جلوه‏‌هاى دنيا، از اين همه می‌‏گذرد و باز می‌گردد و به على اين سرپرست آگاه ملحق می‌شود. چرا؟ چون در درون مالک، ديگر هواها و غريزه‏‌ها حرف‌‏ها و زمزمه‏‌هاى زن‏‌هاى عرب جلوه‌‏هاى پررنگ و برق دنيا حاكم نيست، اين‌ها كوچكتر از اين هستند كه در روح بزرگ مالک موجى و حركتى ايجاد كنند.

اين بادهاى بى‌رمق بيچاره‌تر از اين است كه در اين درياى بزرگ، طوفانى به پا كند، مالک از هواها از حرف‏‌ها از جلوه‏‌هاى دنيا بزرگتر است و عظمت او اسير اين حقارت‏‌ها نيست، او در سطح غريزه نيست، او انسانى است كه در حد وظيفه زندگى می‌كند و زندگى و مرگ او با اين معيار مي‌خواند، او كوه است از طوفان نمی‌‏لرزد، او كاه نيست تا با نسيمى از دهنى زير و رو شود؛ او به ولايت رسيده و از نعمت ولايت برخوردار است، نشستن و ايستادن و آمدن و رفتن و دوست داشتن و دشمن داشتن او همه از سمت ولىّ كنترل می‌‏شود؛ نه از طرف هواها و حرف‏‌ها و جلوه‌‏ها.

مالک اين را يافته كه على اين مرد آزاد از غير حق و اين انسان آگاه حق، بيش از مالک به مالک علاقه دارد و بيش از مالک از مصالح و منافع مالک آگاهى دارد و بيشتر از مالک به منافع او می‌انديشد و بهتر به منافع او می‌انديشد پس ديگر جاى درنگ نيست و جاى سركشى نيست كه سركش‌ها حماقت‌هاى زيان‎آورى بيش نيستند، جاى تسليم است و اطاعت و پيروى و تشيع و دنباله‌روى.[6]

[1] . علی صفایی، غدیر، ص17.

[2] . السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته  علی عباده، مصباح المتهجد، ص738.

[3] . السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الارض، کامل الزیارات، ص502.

[4] . علی صفایی، غدیر، ص 16و17.

[5] . لبید شاعر بلند آوازه عرب و صاحب یکی ار معلقات سبعه است.

[6] . ر.ک: صفایی، علی، عذیر، ص۱۶-۱۱.

انتهای پیام
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: